ღ ஜღ عاشقانه های زندگی من و مهدی ღஜღ
امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را، پس امروز را بیا زیبا زندگی کنیم
میلاد کوثر مبارک ... روز مادر بود ... بر همه مادرها مبارک باشه ... چه روز قشنگیه ... لبخند دخترم وقتی به چشمهام خیره میشه برای من بهترین کادو بود ... امسال من هم به لطف خدای مهربون مادر بودم در این روز قشنگ ... شماه کادو چی گرفتین؟؟؟؟؟؟بهم بگید تا یه ذره حسودی کنم ... ههههههه شوخی کردم حسودی نمیکنم ... من هیچی نگرفتم .. به قول همسری که میگه دوتا کادو بهت بدهکارم .. یکیش تولدم بود .. موقع تولدم شیراز بود ووفرداش اومد منم گلپا بودم .. فقط وقتی مامانم برای تبریک بهم زنگ زد مامان شوشو فهمید و یه تبریک گفت .... برای تولدهمسری که بود بابام شام داد ....... براش یه شلوار خریدم که خیلییی خوشش اومد و اصلا باورش نمیشد من بابچه 1 ماهه برم براش خرید . شما که غریبه نیستین از شما چه پنهون پس اندازم ته کشیده بود دیگه ولی خوب اینو گذاشته بودم کنار که نخوام برای تولدش از خودش پول بگیرم .... بعد جالبه میگه من که بهت پول ندادم از کجا پول آوردی؟؟ ههههههههه بعد برای تولدم فقط یه زنگ و تبریک ....فرداش اومد ولی دست خالی ... من گلپا بودم نکرد جلوی خونوادش یه شاخه گل یا یه کیک بخره ......تقصیر خودمه ..یه جوری رفتارکردم که بابام و مامانم و داداشم همه براشون مهمه که تولد مهدی هست و بهش کادو میدن ....ولی نوبت خودم که دخترشونم میشه هیچ @@@@ تازه عصر یا شب یادشون میفته یه زنگ بزنن @@@@ من دیگه چقده بد بختم .......ههههههههههولی بابام اینا یه جور دیگه تلافی میکنن و هوامو دارن ... حالا باز تولدم رو با تلفن تبریک گفت ولی روز مادر رو اونم امسال که سال اول بود مادرشدم حتی با یه اس ام اس هم تبریک نگفت چه برسه به زنگ یا کادو یا گل و یا کیک یا .... چی بگم که نگفتنش بهتره !!! اینم هنر نمایی مامان سمیه :)))) پ.ن :برای مادر شوهری سرویس روکابینتی خریدم چون نیاز داشت و فرستادم براش ... برای مامانم قراره غذاساز بخرم ... هنوز نخریدم از بین این همه عروسک های رنگارنگ آیلی عاشق یه خرس ساده شده که باباش توی بارداری من از شیراز براش آورد ... چون فشارش میدم صدا میده و دقیقا با همون لحن آیلی تقلید صداش رو انجام میده ... همه تلاشش هم اینه که نوک بینی این خرس بیچاره رو بکنه دهنش و مک بزنه :))))))) یعنی بیچاره اش میکنه از بس باهاش کشتی میگیره اول به دقت بهش خیره میشه دستهاشو میبره بالا تا بگیرتش حالا که گرفتش فشارش میده چپ و راستش میکنه دنبال نوک بینیش میگرده تا بکنه دهنش که البته ازا ین صحنه مدرکی در دست نیست اینم صلح و آرامش آخر کار امیدوارم همگی سال خوب و خوشی رو شروع کرده باشید و در کنار خانواده های گلتون سرحال و سرزنده باشید ... میدونم خیلی دیر اومدم ....... نیلوفر جونم بهت تسلیت میگم . انشاله روح مادربزرگ عزیزت در آرامش باشه و خدا به همه شما صبر بده ... از دست دادن این فرشته ها خیلی سخته و مهم تر اینکه دیگه جایگزینی ندارن خوب جونم براتون بگه که امسال عید متفاوتی رو در کنار عسلی جونم داشتم ... آیلی نازم امسال همه جا توی بغلم بود و در کنارم بود ... هر جا میرفتم همه برای دیدنش مشتاق بودن و همه هم میگفتن این دخترت چقدر زشته !!! بعدش هم سریع دلداری میدادن که نگران نباش بزرگ بشه خوشگل میشه از روزای آخر سال بگم که آیلی رو میذاشتم پیش مامانم و با خواهرم که اول راهنمایی هست میرفتم برای تکمیل خرید ها ... موهام رو توی خونه رنگ کردم چون نمیتونستم با آیلی برم آرایشگاه برای مدت طولانی ... از لوازم آرایشی که آشنا هست خواستم برام رنگ ترکیبی ساخت و خواهر شوهری هم زحمت کشید و برام گذاشت... . بد نشد.. روز ۲۸ اسفند هم صبح زود با ماشین بابا همراه مامانم اینا راه افتادیم سمت گلپا ...بابا دوروز زودتر رفته بود تا من و آیلی بتونیم با ماشینش بریم و راحت باشیم .. داداشم هم که باید تا ۳فروردین رو تهران میموند و میرفت سرکار ... توی کل مسیر آیلی خواب بود و اصلا نق نق نکرد ..فقط بیدار میشد و شیر میخورد و دوباره خواب ...توی مسیر خیلی خوش گذشت و همه اش شوخی و خنده ... برای ناهار هم رفتیم خونه مامان مهدی و با دیدن اون همه تغیر آیلی خیلی ذوق زده شدن ... کلی بچمو تحویل میگرفتن و همه چی عالی بود ... روز بعدش هم بابام زن زد که آیلی رو آماده کن بیام دنبالتون میخوام برای آیلی قربونی بکشم میخوام بچم خودش باشه ... ما هم از خدا خواسته حاضر شدیم و بابا اومد دنبالمون و رفتیم ... مراسم قربونی انجام شد و از اونجا هم من برای ناهار با بابا رفتم خونه اشون تا خونه ویلایی شون رو کمک مامان تمیز کنیم و برای سال تحویل آماده اش کنیم .. به هر حال چند ماهی بود کسی توش نبود ... مهدی هم برگشت خونه مامانش اینا تا کارای بانکیش رو انجام بده و به هر حال میخواست پیش خونوادش باشه ... میدونید که من و خواهر مهدی هردومون عروس خاله هستیم برای همین شرایطمون شبیه همه .. با خواهرش به شوخی گفته بودیم که هر کسی امسال سال تحویل پیش مامانش اینا باشه ... برای همین خواهر شوهری دل و جرئت به خرج داده بود و به مادر شوهر که خاله بزرگمون هست گفته بود امسال برعکس بقیه سال ها نمیام پیشتون و میخوام لحظه تحویل پیش مامانم اینا باشم .. شما دستتون به پسرتون میرسه دوست دارید پیش خودتون نگهش دارید ... منم گفته بودم پس منم یش مامانم میمونم و کلا هممون مثل مجردی هامون باشیم ... ولی از طرفی اولین سالی بود که ما سه نفره بودیم و حالا که خونه خودمون نبودیم دلم میخواست حداقل پیش هم باشیم ... عصر که شد مهدی بهم اس داد که باباش گفته برو عروس گلم رو بیار امشب دور هم باشیم ... ازم پرسید که دوست دارم کجا باشم و گفت به خواسته ام احترام میذاره و هیچ اصراری نداره که برخلاف میلم برم خونه باباش اینا ... منم مرام گذاشتم و گفتم بیا دنبالم که پیش هم باشیم ... تا بریم خونه باباش اینا شد ساعت نزدیک ۱۰ شب و در حقیقت من اون شب رو کنار هردو خونواده بودم .. مامانم خیلی خسته شده بود برای همین ماهی پلو رو براشون درست کردم لحظه تحویل سال هم ما و خواهر شوهر بزرگه کنار خونواده مهدی بودیم و بعدش هم حاضر شدیم برای عید دیدنی و رفتیم یه جا که مراسم عید اول بود و بعد از ظهر هم خونه مامان بزرگ و خلاصه کلی اینور و اونور ... دخمیل هم به قول باباش کلی کاسبی کرد و پول و کادو گرفت ... روز جمعه ۴ ام هم مهمونی ولیمه آیلی رو دادیم و برای ظهر گوسفندی رو که از داییم خریده بودیم و براش عقیقه کرده بودیم رو آبگوشت کردیم و همه رو دعوت کردیم خونه پدر شوهری و ناهار دور هم بودیم ... خیلی خوش گذشت ولی نشد یه عکس درست حسابی از بچم بگیرم از بس شلوغ بود .شنبه هم که میشد دومین ماهگرد دخملی باید واکسن میزد و رفتیم واکسنش رو زدیم و خدا رو شکر بچم اصلا اذیت نکرد و زیاد تب نکرد ...ماشاله وزنش شده بود ۶کیلو من خیلی از وزن گیریش راضی بودم ... روز ۶ ام هم مهدی اومد تهران و ۱۲ هم برگشت و ۱۳ بدر دور هم بودیم . امسال فقط خونواده من و مهدی و خاله اشرف باهم بودیم که بخاطر آیلی که نمیتونستم ببرم بیرون اومدن باغ بابام و کلی هم خوش گذشت .. درخت ها هم شکوفه زده بودن و کلی عشق و حال .. صبح روز ۱۴ هم راه افتادیم سمت تهران و من اصلا دلم نمیخواست اون باغ رو با اون همه شکوفه و صفا رها کنم و بیام تهران ... دوست داشتم پیش بابام میموندم ولی خوب شوهر و زندگی رو چه کنم؟!؟!؟ عکس در ادامه مطلب







![]()
![]()
و شام رو حاضر کردم و رفتیم سمت قوم شوهر...
ادامه مطلب




