X
تبلیغات
ღ ஜღ عاشقانه های زندگی من و مهدی ღஜღ

ღ ஜღ عاشقانه های زندگی من و مهدی ღஜღ
امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را، پس امروز را بیا زیبا زندگی کنیم 
لینک های ویژه
پيوندهای روزانه

Hi5 and Myspace Glitter Graphics: Heartsسلام به دوستای گلم

بعد از مراسم عقد محضری قرار شد یه جشن نامزدی تهران بگیریم ... من و مامان رفتیم لباس نامزدی رو خریدیم یه لباس طلایی بود ... ولی بعدش تصویب شد که یه دفعه یه جشن عقد بگیریم ... و اینطوری کارها ریخت به هم .. من دوست داشتم مراسمم شب تولدم باشه واسه همین زیاد وقت نداشتیم ... یه عالمه گشتیم ولی تالار پیدا نکردیم و بنا بر این مجبور شدیم از تالاری که توی شهرک بود ( آخه اون زمان ما به خاطر شرایط شغل پدرم ساکن خونه های سازمانی بودیم  ) وقت بگیریم ... راستش تا حالا اونجا از این برنامه ها بر گزار نشده بود و ما اولین عروس وداماد بودیم که اونجا جشن عقد گرفتیم ... اون سالن برای مراسمهایی مثل ولیمه و کنفرانس و اینا استفاده شده بود ... خیلی زود پدرم دستور داد تا جایگاه عروس و داماد و اتاق پرو و یه سری  پارتیشن برای جدا کردن مجلس آقایون و خانم ها آماده کنن و خوب زود هم آماده شد ... تو ی این مدت منم کارم شده بود دنبال خنچه بگردم و لباس ببینم و این کارها ... همه رو خودم با کمک یکی از دوست هام که قبلا توی یه مزون عروس کار میکرد انجام دادم... کارتهای جشن رو هم خودم به همراه پروا و شوهرش گرفتیم و خودم همه رو آماده کردم .یادش به خیر اولین کارت دعوت رو هم برای خودم و مهدی نوشتم ... آقای مهدی به همراه بانو ...

Hi5 and Myspace Glitter Graphics: Love

به حدی در عرض 1 هفته پیاده روی کردم که کلی لاغر شدم ... اینو وقتی برای پرو مجدد لباس عروسم رفتم فهمیدم ... بابای من فکر میکرد من از این وصلت راضی نیستم  و دارم همش غصه میخورم که انقدر لاغر شدم ... بعد از اینکه همه چی رو پسند کردم متینم با خاله اومدن تهران تا بریم خرید حلقه و لباس و اونا هم سالن رو ببینن و نظر بدن  ...یادمه صبح زود رسیدن تهران ویک هفته ای میشد که من و متین محرم شده بودیم دیگه ... دلم کلی براش تنگ شده بود ... صبحانه خوردیم و راه افتادیم برای خرید ... من و مامان و مهدی و خاله و پروا... آیینه و شمعدان و قرآن و لباس داماد و کفش و ..... ناهار هم به پیشنهاد من کباب ترکی زدیم که متین بهش میگه جعفری ترکی ... چون از جعفری خوشش نمیاد و به نظرش جعفری های ساندویچش زیاد بود ...بعد از ناهار هم یه سر اومدیم خونه خرید ها رو گذاشتیم و رفتیم برای حلقه ... یه ست گرفتیم ... حسابی خسته شده بودیم شب اومدیم خونه دیدیم بابای مهربون برامون شام درست کرده بود و منتظرمون بود ... هروقت میرسم خیابون جمهوری میدون استقلال یادم میوفته اونروز چقدر خوب بود ..... فکر کنم ما اونروز 100 بار از روی اون پل هوایی رد شدیم  و اونجا اولین باری بود که مهدی دست منو گرفت تو دستاش .... به قول خودش میگفت جیبمو بده ....... هههههههه

روز دوم هم رفتیم برای لباس من و خنچه و کیک و بقیه کارها ، لباسم که خیلی ناز بود ... هنوزم بعد از 3 سال رو دستش ندیدم .. یقه ایستاده داشت به قول خودشون خورشیدی بود و به قول خودمون ملکه ای .... دامنش انقدر سنگین بود که حرکتم رو سخت میکرد .... روی دنباله لباسم دو تا قو کار شده بود که در حال عشقولانه هستن ... خلاصه لباس که تائید شد رفتم سراغ خنچه ... من عاشق نگ آبی نفتی هستم ... بنابراین خنچه هم شد گل های رز به رنگ آبی نفتی ... چون خودم گلسازی میکردم از سر همون گل ها هم برای روی کیکم درست کردم  و موقع سفارش کیک دادم به قناد تا روی طبقه آخر بزنه و کیکم رو با تور سرمه ای تزئین کنه ... دسته گلم رو هم خودم یه کره با غنچه های رز کرمی درست کرده بودم ... بعد از اینا هم رفتیم برای ماشین وقرار شد لابه لای گلها از  گل های زنبق آبی  هم استفاده بشه چون ماشینمون سفید بود ...

بعد از اینکه همه چی تهران رو به راه شد خاله اینا رفتن تا آخر هفته بیان برای جشن .... شب قبل جشن که جشن ما میشد شب تولد بابام ( آخه من و پدرم 2 روز با هم اختلاف داریم توی روز تولد ... و تولد من میشد شب شنبه ... بنابراین شب جمعه جشن رو گرفتیم که شد شب تولد بابا ) مهدی و خونواده و کل فامیل اومدن خونه ما .... من و مهدی و خاله رفتیم که لباس و خنچه رو تحویل بگیریم . همه چی رو یه بار دیگه برای فرداشب هماهنگ کنیم ... بارون شدیدی میومد خیلی شدید ...... همه میگفتن اثرات خوردن ته دیگه.....

Hi5 and Myspace Glitter Graphics: Hearts

روز موعود رسید و من 7 صبح بیدار شدم و مهدی منو رسوند آرایشگاه ..... الان که فکر میکنم میبینم خیلی زود بوده هاااااااا ..... قرار بود ساعت 3 آماده باشم تا فیلمبردار بیاد ... خلاصه از مراسم خسته کننده آرایشگاه نمیگم ... فقط جای خوبش قسمت خوراکی بود که آقا داماد با چند تا موز و یه بسته پسته و گردو و یه پرس ناهار ( زرشک پلو ) که من عاشقشم با یه نوشابه فوق العاده دلخواه من که بعد گفت همه شهرک  رو برای این نوشابه خاص  زیر پا گذاشته بوده اومد ... چشمتون روز بد نبینه ... موقع خوردن ناهار یه تیکه گوشت از چنگال جدا شد و افتاد روی لباسم ... اونم مرغ زعفرونی ......... آرایشگرم مجبور شد ببره بشوره تا پاک بشه و خدا رو شکر درست شد ....

با هر صدایی من میپریدم و میگفتم اومدن .... خیلی اضطراب داشتم ... تا اینکه بالاخره مهدی اومد با فیلمبردار... وقتی منو دید اول پیشونیمو بوسید و من کلی ذوق کردم ... پرسیدم چرا دیر اومدی گفت : فیلمبردار توی ترافیک مونده بود و به موقع نرسید  بنابر این وقت آتلیه رو از دست دادیم  و دیگه باغ هم نرفتیم ... رسیدیم تالار و دلهره تموم وجودمو گرفت که الان مامانم و بقیه میگن من چه شکلی شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Hi5 and Myspace Glitter Graphics: Hearts

[ یکشنبه نهم اسفند 1388 ] [ 14:17 ] [ سمیه ]
.: Weblog Themes By themzha :.

زندگی من و مهدی

ღ سلام سمیه هستم و 5/5/86 مصادف با ولادت حضرت علی(ع) با مهربونترین مرد دنیا {مهدی گلم که من بهش میگم متتی }ازدواج کردم و هر روز بیشتر از دیروز عاشقش میشم و به خودم افتخار میکنم که قلبی را تسخیر کرده ام که کسی اجازه وارد شدن به آنرا ندارد.......خیلی هم دوستش دارم ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღ ღیکسال اول زندگیمون رو بیرون از تهران بودیم و در اولین فرصت برگشتم تهران ... همه میگفتن دختر تهران طاقت شهرستان و نمیاره ولی من یکسال موندم و بعدش با خواست و تصمیم خود مهدی اومدیم تهران ...
امکانات وب